خب واسه یه مدت طولانی اینجا نبودم و یه بهونه ی دیگه منو به اینجا کشوند ... بخاطر اینکه اون وبلاگم کم کم داشت تقریبا" خصوصی می شد گفتم بیام اینجا هم بنویسم. اون وبلاگمو خیلی دوست دارم واسه همین نمی دونم اینجا دقیقا" قراره چی باشه. شاید اینجا هم یه جایی واسه تخلیه ذهنی یا شایدم حرفای خودمونی... نمی دونم والا!
الان داشتم با خودم فکر می کردم که واسه این پستم بعد از این همه وقت چی بگم که تو ذوق همه نخوره ... ولی بعد با خودم گفتم بزار بخوره!!! :D این همه تو ذوق ما زدن و هیچی هم نگفتیم یه بارم ما ... :D
خب.. بذارین از همین الان بگم: آره .. درست حدس زدی اینجاهم می خوام از زشتی ها بگم...
اگه چیز قشنگی دیدی خبرم کن... باشه؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 14:51  توسط محمد رضا
|
حقیقتا" اگه یه روز میخواستم مزخرف ترین وبلاگ دنیا رو انتخاب کنم، بدون شک وبلاگ خودمو انتخاب می کردم! راستش نمیدونم چی شد که این وبلاگ رو ساختم. هیچ هدفی براش نداشتم... نه از کارها و حرف هایی که سابق زدم و نوشتم خوشم میاد...نه اینکه فکر میکنم که بقیه مزخرفات واسه کسی جالب باشه!واسه همین چیزا تصمیم گرفتم که اینجارو ببندم..از همه تون ممنونم که منو تحمل کردین .. حالا دیگه راحت میشین :D
خب ، من تصمیم دارم از اینجا به ورد پرس کوچ کنم. ادامه حرفامو اونجا می نویسم....
ادیت شد: وبلاگ جدیدم ایـــنه... دوست داشتین میتونین سر بزنین! ;)
می تونید آدرس این بلاگ رو پاک کنید! ممنون از همگی تون که سر میزدین! اینجا دیگه آپ تو دیت نمیشه !! ;-)
خدا نگهدار همگی .....!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 0:22  توسط محمد رضا
|
امروز، یعنی 25 شهریور تولد یکی هست که سفارش کرده بهتون نگم کی هست. یکی از افراد معدودی هست که هیچوقت روز تولدش یادم نمیره.. کسی که من بجز اون دوست صمیمی دیگه ای ندارم! امروز وارد 17 سالگی میشه.
امید است هرجا که هستی (که مثلا" من نمیدونم کجایی :دی) خوب خوب خوب باشی و به همه آرزوهای کوچک و بزرگت برسی.. امیدوارم که اینطور بشه!
هووم.. راستش خیلی فکر کردم. خواستم یه تبریک خاص بهت بگم. فقط واسه اینکه خیلی برام مهمی، خیلی بهت امیدوارم و از این چرت و پرتا دیگه :دی
تولدت مبارک!
بعد نوشت: دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم!! آدم چه چیزهایی که نمیبینه !! جومونگ نمکی هم اومد!!


ببینین این چیییییییییههههههههه؟؟!!!! واااااااااااااییییییی خداااا!!!!! 
ببین جومونگ پاش تا کجا رسیده!!!! 
فردا ماست و دوغ جومونگ هم در میاد!! احتمالا" پس فردا هم پوشک بچه جومونگ هم میاد 
کتابای تست جومونگ هم احتمالا" بیاد!! (من الان تو کف کنکور و اینام!!
)
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:44  توسط محمد رضا
|
متن زیر به شیوه ی شبکه ی خبری استعمار بیگانه !! (بی.بی.سی) خوانده بشه:
چرت و پرت و بیشتر از چرت و پرت
وبلاگ فارسی سگ دونی !
پ.ن: سیاست، خسته شدم ازت..
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:49  توسط محمد رضا
|
به این فکر می کنم که خدا ما رو فرستاده ایران و بعد نشسته کلی با فرشته هاش به ریشمون خندیده ...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:46  توسط محمد رضا
|
زیاد اهل خواب نیستم چه برسه به اینکه بخوام خواب و یا رویا ببینم.. ولی اگه یه وقتی هم خواب ببینم از اون خواب های توپ و باحال میشه! اکثرا" هم برام یه پیام داره.. حالا بماند یا اینکه برام آرامش میاره یا منو بهم میریزه یا ... هم قشنگه و گاهی هم ترسناک البته.
خوابی که چندشب پیش دیدم خیلی برام امیدوار کننده بود.. خیلی قشنگ بود! البته می دونستم که همه ش خوابه ولی مدام توی خواب میگفتم که وقتی بیدار شدم بی برو برگرد اونو اجرا می کنم.. ولی اونقدر یک دفعه از خواب پریدم که هرچی به ذهنم فشار میارم چیزی یادم نمیاد..حتی موضوعش رو!!
الان دوباره با خودم درگیرم.. دارم با خودم کلنجار میرم که به یاد بیارمش ولی نمیتونم!! تنها چیزی که یادم مونده این هست که وقتی بیدار شدم آرامش وصف ناپذیری داشتم.
خیلی بده که آدم خواب های مهمش رو از یاد ببره...
پ.ن: حرف برای گفتن زیاد دارم ... ولی هیچ کدوم بیان نمیشه...
چند روزیه صامت شده م !!

بعد نوشت: بالاخره جومونگ هم تموم شد... خدارو شکر.. باور کنین هیچ جای دنیا به اندازه جمهوری اسلامی فیلم چش بادومی ها رو نمی ذارن ! قسمت آخرشو دیدم.. این تیکه تعارف کردن سوسانو و سویا خیلی ضایع بود، حال آدمو بهم می زد از مثبت بودن. در هر صورت نمی دونم چقدر کره ای ها اصرار دارند تاریخو تحریف کنند.
راستش اونجوری که من خوندم سویا و یوری تو پنج ماه آخر عمر جومونگ بر میگردند. جومونگ اونو سریع ولیعهد می کنه و سوسانو و بچه هاش می بینند اوضاع خیته جیم می شند. حالا کلاً دلیلی نداشت که نشون بدند یوری حتما بچه مثبت مثل باباش، چون تو واقعیت کسی بوده که دو پسرشو می کشه و تمام نزدیکای باباش از بین می بره و کلاً عکس جومونگ بوده. حالا شنیده م توی اون سریال امپراطور بادها این قدر این یارو رو آدم خوبی نشون میدن 


+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:26  توسط محمد رضا
|
سلام

حالتون چطوره ؟ ایشالا که داره بهتون خوش می گذره
خوب امشب همینجوری خوشحال گفتم بزار یه آپ با عکس لو رفته از جومونگ کنم بلکه بتونم دل ملت رو بخاطر اتفاقات اخیری که افتاده شاد کنم!! 


ههه ههههههههههههه!!!!! دیدین هی میگفتم خانوم جومونگ باور نمیکردین؟!!
وووووووووووووووووووووووووش ببین چقدر ناز شده 
چه رژ گونه ای زده 

- عکسه رو کپی کنید تا بتونین کامل ببینین 
- در جواب اون دوستی هم که بهم گفته بود "مطالبت چقدر مزخرفه" خواستم بگم چشماتون مزخرف می بینه.. حیف که وبشو نذاشته بود وگرنه ... 

شب بخیر..
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 0:7  توسط محمد رضا
|
تقریبا" همه ما دارای عقاید سیـــا*سی ، مذهبی و ... متفاوتی هستیم. خیلی از ماها وقتی که با دوستان و آشنایانمون که عقیده های متفاوتی دارن سربحث میشینیم و توی یک ساعت، به کلی سال دوستی گند میزنیم.
فقط میخوام بگم اینکارو نکنین.. همین!
(مخاطب خودمم هستم)
شب خوش!!
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:22  توسط محمد رضا
|
تاحالا شده دفترهای خاطرات چند سال قبلت رو باز کنی و بخونی یا اینکه فقط می نویسی و زندگیت رو آرشیو می کنی؟
البته توی دنیای ما، گاهی خوندن یه آرشیو گفتگو (چت) قدیمی هم میتونه همون حس و حال رو ایجاد کنه...
الان داشتم یکی از آرشیوهای چت دوستانه رو در دوسال قبل همین موقع ها می خوندم...
معلومه دیگه!! هیچ توضیحی براش نمی مونه که How I felt after reading that and ...
چقدر چیزها تغییر کردند... مگه نه؟!
کار خاصی نمی کنم... حالم هم خوب و متعادله ...شبتون بخیر 
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:43  توسط محمد رضا
|
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 23:45  توسط محمد رضا
|